ابزار وبمستر

ابزار هدایت به بالای صفحه

اسلایدر

روستای قارلق از توابع نوبران ساوه
روستای قارلق از توابع نوبران ساوه
فرهنگی و اجتماعی - مطالبی در خصوص تاریخچه روستا و آداب و رسوم مردم روستای قارلق
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط محمد نجفی |

يکي از فرهنگ هایبسيار غني که در روستای قارلق رواج داشته تعزيه خوانی بوده  است که از دير باز رونق بسياری داشته است .در ماه محرم اين آئین با جديت بسياری توسط گردانندگان اين امر مديريت می شد و اينکه از چه زمانی اين آئین عزا داری شروع شده و توسط چه کسانی "من اطلاعی ندارم.ولي شخصيت هايی که در صد سال گذشته در اين امر دخيل بودند و گرداننده اين مراسم بودند را باطلاع  هم ولايتي ها مي رسانم . اگر به تاريخچه شبيه خوانی مراجعه بکنيم به اين نتيجه می رسيم که اين نوع عزاداری به شيوه عزاداری ايرانيان قديم که بياد بود سياوش يکي از شاهزادگان تاريخ پيشدادی که توسط توطعه گران و دشمنان خونش به ناحق ريخته شد و شعار بر اين بوده که از قطره خون سياوش در صحرا لاله دميدو اين نوع عزا داری توسط مردم در سال روز مرگ سياوش به کوی و برزن می آمدن و با علامت ها و بيدق های طوايف که در دست داشتند زجه ميزدند و ياد مي کردند که اين نوع عزا داری را سياوشان يا (سو وشون )می گفتند ولی از چه زماني رنگ و بوی مذهب گرفت بعد از فاجعه کربلا که شيعيان بطور مخفی وزير زمينی اين مراسم را اجرا می کردند ولي نه بصورت علنی .تا اين که ظلم و ستم حکمای اعراب مردم ايران را به ستوه آورده بود چند تن از سرداران ايرانی (ابو مسلم و.....)برای استقلال وطنشان و به حق بودن خانواده امام اول شيعيان(حضرت علی )به خون خواهی امام حسين قد علم کردند و بعد ازآن شيعيان و حتی ديگر مذاهب و اديان با اين حرکت همکاری کردند و برای امام حسين و يارانش عزای سياوشان گرفتند تا اينکه اين مراسم پس از فراز و نشيب های زياد بعد از تشکيل حکومت صفويان که مذهب ايران را رسما شيعه اعلان شد و اين فرهنگ ترويج پيداکرد.  

گردانندگان تعزیه خوانی چه کسانی بودند؟

در صد سال گذشته ، در آئین تعزیه خوانی مرحوم کربلایی عبدالحسین از طایفه قیطاسی ها  در راس همه تعزیه خوان ها بوده است . ایشان مدیریت این آئین را در دهه ماه محرم به عهده داشته و اما وظیفه ایشان ، این بوده که تهیه و نگهداری از :

 1- لباس شامل(عبا ، عمامه ، کلاخود و چفیه که این لباس ها توسط کسانی که نذر داشتند در سفر های کربلا و نجف تهیه شده بود ).

 2 -ادوات شامل(شمشیر(قلیچ) ، سپر(قلخان) ، خنجر و مهمتر از همه نسخ (شعر هایی که در وصف حادثه کربلا به زبان ترکی نوشته می شد ) را به عهده می گرفت وظیفه دیگر ایشان جمع آوری نذریه و کمک در این مراسم بود که به نسبت ،ما بین شبیه خوان ها تقسیم می شد .هر روز از این دهه ، تعزیه خاص خودش را داشت و هر کدام از تعزیه خوان ها نیز شخصیت های معینی از شهدای حادثه کربلا را به عهده داشتند که بطور مفصل در این مورد توضیح خواهم داد. در این روزها تک به تک ماجرا و نحوه شهادت یاران نزدیک امام حسین را به نمایش می گذاشتند و در روز دهم (عاشورا) در یک مکان باز حادثه کربلا و شهادت تمام یاران امام حسین را در جمع دوستداران امام سوم شیعیان ارایه میدادند.

گردانندگان تعزیه در قارلق بصورت فهرست وار بدین قرار بودند:

۱- مدیریت توسط کربلای عبدالحسین

2-استاد حسن در نقش(مسلم وابوالفضل)

3-کربلایی الله وردی در نقش(حر)

4-خداوردی حدادی(زنان)

5-علی جعفر(مخالف/شمر)

6-سید علی اکبر(امام حسین)

7-مشهد علی عسکری(مخالف)

9-حاجی جواد باقری(عباس)

10-کربلایی طاهر(امام)

11-محمد حسن جعفری(یاران امام)

12-محمد حسین جعفری(عباس و حر)

13-کربلایی جعفر جعفری(زنان)

14-ملا ابراهیم(نقابدار/زنان)

15-استاد مسیح الله(زنان)

16-محمود عاشوری(طفلان مسلم وبعد ها عباس)

17-محمد رمضانی(مخالف)

18-احمد شیخ میرزاعلی(زنان وگاهی نقشهای مختلف)

19-ملا اکبر قیطاسی (مخالف وگاهی امام)

20-حاج اسماعیل (امام حسین)

21-علی احمد جعفری (طفلان) وتعداد زیادی از افراد که در این مراسم نقش داشتند

۲۲- احمد براتی در نقش امام حسین

۲۳- حاج حیدررمضانی درنقش ابن سعد

۲۴- مسعودحقی در نقش سکینه

۲۵- روح الله جعفری در نقش زینب

۲۶- هب اصلانی درنقش فضه

۲۷-حسین رمضانی درنقش قاصدوهاتف

۲۸-محمدبراتی درنقش حضرت علی اکبر

۲۹- علی حقی درنقش وزیر

معمولا در دهه ماه محرم نمایش تعزیه بعداز ظهر پس از صرف ناهار و اقامه نماز شروع می شد و تا یکی دو ساعت ادامه داشت. گاهی نذار"تعزیه خوان ها را برای صرف شام دعوت می کردند. بنابر اقتضای سن بنده" که اواخر ده چهل تا اوایل دهه پنچاه را بخاطر دارم تعزیه گردانی بعهده حاج محمد حسین جعفری بود و همچنان ادامه دارد.شبیه خوانها پس از خوردن شام گاهی تمرین تعزیه خوانی می کردند و برای اجرای آئین فردا خودشان را آماده می کردند.طبعا برای اداره کردن این آئین شخص تعزیه گردان زحمت و هزینه زیادی را متحمل می شد که در این راستا مردم روستا همکاری بسیار شایانی را هم از جهت هزینه و نیروی انسانی انجام می دادند. یک نمونه این همکاری ها مراسم حلیم پزی بود.مردم روستا با اهدای نذریه ها شامل گوسفند، گندم، روغن، قند و چای یاری می کردند. مراسم حلیم پزی تا آنجایی که بنده بخاطر دارم در طی دهه محرم روز تاسوعا توسط خانواده مرحوم استاد میرزا آقا(حاجی زاده)انجام می گرفت و صبح روز تاسوعا همه مردم روستا و حتی از روستاهای مجاور جهت خوردن نذری به منزل ایشان می آمدند و در روز عاشورا در منزل حاج محمد حسین جعفری که عموما یک  روز قبل از عاشورا در منزل ایشان تجمع می کردند و همکاری می کردند. عزاداران معتقد بر این بودند در شب قبل عاشورا خواب حرام است و با هم زدن دیگ های حلیم تا صبح ، شب زنده داری می کردند.صبح روز عاشورا مردم برای خوردن حلیم به منزل ایشان می رفتند و بعد از صرف نذری برای صرف چای به منزل مشهدی محمد علی رنگرز(کریمی)حرکت می کردند و چای را در منزل ایشان صرف می کردند. سپس مردم و گردانندگان شبه خوانی جهت اجرای مراسم  مهیا می شدند.    

 دیگر رسوم  که در طی این روزها انجام می شد :

1-رفتن جوانان برای آوردن علم بزرگ از امام زاده بود. عزاداران سینه زنان شبانه به طرف امام زاده (صالح) در مسیر روستای شاه باغی بود حرکت می کردند و با آیین خاص خودش با احترام از امام زاده خارج می کردند و به روستا می آوردند در کوچه های ده می گرداندند و هر خانه ای بعنوان نذر یک تکه پارچه و یا روسری با هر رنگی آویزان علم می کردند.*.*.متولی این امام زاده از طایفه شیخی (حدادی )بود. مرحوم شیخ رمضان از دیر باز با خانواده خدمت گذار این مکان بودند و در روز عاشورا هم ایشان نقش شیر را به عهده داشت و لباس مخصوص خود را می پوشید.

2-آئین دیگر در شب عاشورا روشن کردن شمع بود که زنان و کودکان برای گرفتن شمع که توسط مرحوم ملا مشهد علی عسکری با پنبه آغشته به پی و یا روغن ساخته می شد "می رفتند و با روشن کردن  آن بیاد حادثه کربلا آن را در حفره سنگ بزرگی که در مجاورت درب خانه ملا مشهد علی قرار داشت می گذاشتند .

(**این عمل دقیقا شباهت بسیار زیادی به عزاداری سیاوشان (سو وشون)که توسط سرداران ایرانی برای خونخواهی کشته شدگان به دست دشمن در کوی و برزن راه می انداختند و از مردم در خواست همکاری می کردند(بیعت) و تمام طوایف جهت هم فکری علامت و یا نشانه خود را آویزان درفش (بیدق) می کردند و هر رنگی با هر شکل و تصویری نشانگر آن مذهب یا طایفه بود.)

 

 



آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392

 


آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392

 



آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392




آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392




آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392




آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392




آئین تعزیه خوانی روستای قارلق سال 1392




 آئین حلیم پزی روز عاشورا - روستای قارلق سال 1392




  نذری شبهای عاشورا - روستای قارلق سال 1392
 
 

 مهر ماه سال 1362 - تعزیه خوان ها از چپ به راست : هاشم نجفی ، محمود عاشوری ، احمد براتی ، شادروان حاج اسماعیل نجفی ، کربلائی جعفر جعفری و شادروان صفت میرزائی

 


 

از آقایان علی محمد نادری ، حسین رمضان و محمد رضا جعفری جهت تهیه نوشتار و ارسال عکسهای آئین تعزیه خوانی سپاسگزاری می نمائیم .

با آرزوی بهروزی

محمد نجفی

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم آبان 1393 توسط محمد نجفی |
 

 


با عرض تسلیت مجدد به خانواده های حقی و سایر خویشاوندان به اطلاع می سانیم در صورت دریافت آگاهی از مراسم یادبود روانشاد کرمعلی حقی آن را به اطلاع شما هم ولایتی ها خواهیم رساند .

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آبان 1393 توسط محمد نجفی |

با درود هم ولایتی های عزیز :

در این بخش تعدادی از عکسهای پائیز روستا را به همه هم ولایتی ها ، بخصوص کسانی که به این سرزمین تعلق دارد ولی مدتیست امکان سفر به روستا برایشان میسر نشده است تقدیم می کنیم . امیدوارم از دیدن عکسها لذت ببرید .

با آرزوی شادی و بهروزی

محمد نجفی

 

 

باغستانی در آشاقو قالا ( محله پائین )

 

چشم انداز خرمن گاههای یوخارو قالا

 

رحمان قالا ( محله رحمان قلعه )

 

چشم انداز روستا از باغستانها آشاقو قالا

 

باغستانهای رحمان قالا - کمر باغو

 

باغستانهای رحمان قالا - انتها سمت راست قالا باغ

 

باغستانهای آشاقو قالا و کوه سالاندوز قارلق

 

آسمان زیبای پائیز قارلق

 

کوه آغ داق و دشت گلازور

 

چشم انداز روستا از کوه بانا

 

 

کوه سالاندوز و مرتفع ترین نقطه سمت راست قلعه سلسال قارلق

 

آسمان زیبای پائیز قارلق

 

چشم انداز روستا از شمال غرب

 

غروب زیبای پائیز قارلق

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 توسط محمد نجفی |

   سلام و تبریک عید بزرگ غدیر به شما هم ولایتی محترم و خانواده گرامیتان. داستان کوتاه را برایتان ارسال نمودم. بنده در مورد قارلق و حوادث دور و نزدیکی که در آن رخ داده بی اطلاعم. از هم ولایتی های محترم خواهشمندم که دانسته های خود را در اختیارم بگذارند و به ایمیل بنده ارسال کنند. حوادثی هم چون زمان مکتب رفتن ها و یا اصطلاحات وبازیهای کودکان و نوجوان و از زمان قبل از انقلاب و یا رخدادهای ریز و درشتی که کمکم می کند. قصد دارم تحقیق میدانیم را کامل کنم تا انشالله بتوانم رمانی را که روستای قارلق را بتواند بشناساند را بنویسم. حتا اگر خاطره ای باشد هم به درد خور است. قبلن از همکاری شما و هم ولایتی ها قدردانی می کنم. حقیقتش وقتم کم است و هنوز نمی توانم دور بگردم و تحقیق میدانی کنم و این سایت فکر کنم بهترین کمک را به من می کند. دینی که به گردنم حس می کنم این است که قارلق را به همه مردم ایران بشناسانم و همه دغدغه من همین است. انشالله هر کسی در هر مسئولیتی که هست و ادای دین می کند موفق باشد. در مورد داستان جدیدم در دو قسمت آماده کرده ام انشالله بتوانم در این ترافیک کاری که دارم قسمت های بعدی را هم آماده کنم.

معصومه قیطاسی

 masomegheytasi@yahoo.com


          پشت کوه قاف

نکته لازم به ذکر: این داستان آن قدر به واقعیت نزدیک است که ماه داخل حوض لب پر بزند و از دست کودکی لیز خورده و داخل حوض تکه تکه شود. همه ی حوادث و نام شخصیت ها خیالی است، هر چند واقعی به نظر برسد. منظور بود و نبود واقعیت و تخیل است که در هم گره خورده و این داستان را شکل داده. دل ساده اهالی روستا و دل به دل هم گره زدن و...  

و نیز لازم می دانم از شورای روستا تشکر کنم. انشالله قارلق با رسیدگی و زحمت و تلاش ایشان به یک روستای مدرن تبدیل شود و اهالی آن در آسایش و راحتی به سر ببرند. داستان را تقدیم می کنم به دل مهربان همه هم ولایتی ها و شورای  زحمت کش و دلسوز روستای قارلق.

 

                                                     دَنگ دَنگ دَنگ... بَرپاااا

روی تخت دراز کشیده بود و نگاهش به دیرگهای موازی و تیره ی سقف اتاق بود. باز فکری شده بود و خواهرش فهمیه، توی لایه های ذهنش براق شده بود توی صورتش.

-         اصلن فکرت کار نمی کنه. چرا انصراف دادی. واقعن که کله ات بوی...

 حق داشت که از دست اسماعیل دیگ عصبانیتش بجوشد و کفری شود. کلی پدر برایش هزینه کرده بود و مهندس اسماعیل سهیلی زاده را توی ذهنش به خاطر سپرده بود. ولی روح اسماعیل به دنبال آرامش طبیعت می گشت. فرقی هم برایش نمی کرد که روستا برق و آب داشته باشد یا نه از رفاه کمتری برخوردار بیاشد. دلش می خواست چند ساعت از روز را در سکوت مطلق باشد و کنار بچه های ساده دل روستایی لبخند بزند و یاد بدهد که انسان ها می توانند در آرامش طبیعت به ارامش فکری و روحی خود برسند و تصمیم هایی که برایشان مهم است را بگیرند. توی راه جوانی قد بلند و ورزیده را هم سوار کرده بود و بعد از کلی صحبت دانسته بود که مجید یکی از هم ولایتی های روستای قارلق است و دوستیشان همان جا شکل گرفته بود. از شورای روستا گفته بود و اسماعیل دانسته بود که برق کشی و لوله کشی روستا چند سال پیش انجام شده و حالا قرار است تحولات دیگری در روستا به وقوع بپیوندد. همان طور که مجید در خواب بود و آفتاب نیمی از صورتش را پوشانده بود، اسماعیل لبخند زده بود و از این که دور افتاده ترین روستا را برای معلمی انتخاب کرده خوشحال شروع به سوت زدن کرده بود.

حالا دیگر با همولایتی های مجید خو گرفته بود و هوای پاک و تمیز قارلق برایش خوب ساخته بود. دیگر از درد های مزمن سرش هم خبری نبود. دیگر به تصمیمی که گرفته بود؛ مطمئن شده بود. وقتی سازندگی به رگ روستا مثل خون تازه تزریق می شد؛ قارلق جان تازه می گرفت و چه کسی از این هوای سالم و پاک کوهستانی بدش می آمد، آن هم با امکانات رفاهی ای که قرار بود صورت بگیرد. سال پیش هر وقت اسماعیل از لب رودخانه راهی مدرسه می شد با دیدن دختران و زنانی که برای شست و شوی وسایل و لوازم زندگی شان جمع شده بودند ناراحت می شد. چند باری هم کپسول خالی مش سکینه پیرزن تنهای روستا را برده بود شهر و پر برگردانده بود. کلی هم برایش خرید کرده بود. خوشحالی اهالی دل او را هم که مثل دل گنجشک کوچک بود را شاد کرده بود. اکثر اهالی در فکر این بودند که اسفندماه که تمام شد فورن دستی به سر و روی خانه های تُوسَری خورده شان بکشند. زنان از این که از بهار سال دیگر قرار بود آشپزخانه مجهزی داشته باشند خوشحال بودند. اسماعیل هم از پسر عمویش خواسته بود لوازم خانه اقساطی جور کند. یک سرو گردن از مجید کوچکتر بود اما در خوش رویی و مهربانی مثل هم بودند. همان شب بعد از جلسه شورای روستا که شورا معرفی شد و گفت که برنامه های جالبی برای سازندگی قارلق دارد فکری شده بود که: هر کسی در زندگی اش – باید- یا –بایدهایی- دارد؛ و باید او هم همین بود. ماندن و ادامه تحصیل در رشته های دیگر -باید- او نبود و همین آمدن به قارلق – باید- او بود. مجید و اسماعیل هم قرار شد در برنامه ریزی و هماهنگی اهالی روستا و جلسات، عضو فعال باشند.

ابرهای سیاه وکبود آسمان قارلق را پوشانده بودند و خروار خروار برف و بوران ریخته بود توی کوچه پس کوچه ها و پشت بام خانه های تُوسری خرده ی کاهگلی. همه جا سفید پوش بود. دو سه روزی هم می شد که مدرسه تعطیل شده بود و رفت و آمد اهالی مشکل شده بود. حتا توی ایوان هم که می ایستاد دیگر دور و بر کوهی دیده نمی شد و انگاری که کسی قلم مویی برداشته و چپانده توی رنگ سفید و همه جا را سفید کرده است.

 صدای در بلند شد. از فکر بیرون سُرید و از تخت فنری پایین آمد. پالتو را از گَل میخ برداشت. انداخت روی دوشش. در را باز کرد. مشهدی حمدالله با چهره عنابی وارد شد. سلام داد و کاسه بزرگ چینی گل قرمزی پر از آش را به طرف اسماعیل گرفت.

«بفرما آقا معلم داغ است و دوای دردت. بخور تا سرما و کوفتگی از تنت بیرون بره. دوای دردت همینه که آوردم.» اسمائیل نگاه از دانه های برف روی کلاه نیمدار سرمه ای مش حمدالله برداشت. لبخند روی لب نشاند. کاسه را گرفت.

«راضی به زحمت نبودم مش حمدالله. باز ننه شاه علی شرمندم کرده. کی بشه از خجالتش در بیام.» بخار از آش بالا می‌رفت. نخود لوبیاها کنار رشته های سفیدی که تابستان گذشته عالیه خانم بریده بودشان، مثل گلیم خانم گُل، بافت قشنگی روی آش داده بود. مش حمدالله روی تشک نرم نشست. لحاف کرسی را بالا داد و روی زانوش کشید. صورت پرمویش لبخند نشست. جواب داد: «قابل تو نداره آقا معلم. ننه شاه علی دل نگرانت بود. بعد از ناهار اجاق داخل تنور را راه انداخت. دیگ آش را بار گذاشت. بخور یخ نکنه. نوش جانت. فردا هم قراره آش اوماج درست کنه براتان.»

یکدفعه صورت اسماعیل آشفته شد و عنابی. سرفه‌های پی در پی نگذاشت حرفی را که می خواست، بزند. تمام ماهیچه‌های شکمش سفت شده بودند و با هربار سرفه درد عمیقی در شکمش مثل گردباد می‌پیچید. به طوری که انگاری رنگ قرمز توی صورتش بپاشند. تن ترکه ای اش را چسباند به پایه تخت و دست روی شکم گذاشت. نفسش بالا آمد. مش حمدالله سری تکان داد.

«امسال عجب برفی بارید. سال بعد سال پر آبی داریم ها. خدا را شکر.» اسماعیل کمی حالش بهتر شد. جلو آمد. فتیله علاالدین را بالا کشید تا کتری زودتر جوش بیاید. رو کرد به مش حمدالله و نفس ملایمی که مراقب بود عضلات شکمش درد نگیرد، کشید.

«شنیدم که سرمای امسال بی سابقه بوده. راسته مش حمدالله؟»

مش حمدالله کیسه توتونش را از جیب پالتوی نیم دارش بیرون آورده بود. داشت چپقش را پر می کرد. آتش زد. با انگشت شست توتون چپق را فشار داد. چند بار پُک محکم زد. دود غلیظ مثل دودکش تنور ننه شاه علی، از دهانش خارج شد. همان طور که دودها هنوز پرده نقره ای جلوی صورتش کشیده بودند، لب سیاهش از هم باز شد.

«چند سال پیش ها خیلی سرد بود. اما امسال یک چیز دیگر است آقا معلم. دو سه سالی می‌شد که زمستان به این زمهریری نداشتیم. اما از سال دیگر انشالله بخاری گازی خانه ها را گرم گرم می کند. رحمت خدا بر سرمان باریدن گرفته ها.»

اسماعیل سفره کوچکش را روی زمین پهن کرد. شال کمرش را باز کرد. عادت نداشت کمرش را بندد اما روی حرف ننه شاه علی حرفی نزده بود و گذاشته بود که کمرش را ببندد. لبخندش باعث شد که سبیل تنکش هم کش بیاید، کاسه را گذاشت جلویش.

 «بله انشالله. اما شاید دو سالی طول بکشد. مش حمدالله راستی مشخص شد که آقای حسینی چه برنامه ای دارد؟»

مش حمدالله پک به چپقش می‌زد و گوشش به حرف‌های اسماعیل بود. پکی محکم باعث شد مقابل صورتش را باز مه غلیظی بگیرد.

«قرار شده گازکشی بشه خانه ها. کوچه ها گشاد بشه و جاده ها هم... خلاصه که کلی قراره رسیدگی کنند به این قارلق آقا معلم. کوچه ها باز بشه بَلکه اَم ماشینی وسیله ای بتانه بیاد توی کوچه ها. سال گذشته مش رحمت بنده خدا فوت شد. آمبولانس نتانست برود در خانه که. اما از این به بعد ...»

اسماعیل قاشق سوم را در دهانش گذاشت. چروکی بین ابرویش افتاد. گفت: «این که خیلی خوبه. قارلق دیگه برا خودش شهری می شه. خدا روشکر که شورای روستا انسانی دلسوز و سختی کشیده است.»

«مگر شما می شناشی آقا معلم؟»

 «نه نمی شناسم. ولی کسی که سختی روزگار کشیده باشه می تونه مسئولیت پذیر باشه و فکر مردم. قدر و قیمت پست و مقامش رو می دونه.»

 «ها. آی گفتی.درسته درسته آقا معلم. گُل گفتی. باید دهانت را بوسید. ها. درسته آقا معلم.»

اسماعیل قاشق آخر را دهانش خالی کرد. گرمی آش به معده‌اش رسیده بود. عرق روی پیشانی‌اش نشست. مش حمدالله بلند شد. به طوری زانوهایش چقی صدا داد. گوشه پنجره را باز کرد. سوز با سرعت وارد اتاق شد. خاکستر چپق را خالی کرد و زود چفت پنجره را بست.

«خدا کند امشب ببارد و سوز سرما را بشکند.» گفت. باز نشست و گوشه لحاف را انداخت روی زانویش. اسماعیل سفره را جمع کرد. فتیله لامپا را بالا کشید. سایه‌های روی دیوار کاه گلی کوچک‌تر شدند. بر خلاف شب‌های دیگر صدای پارس سگ مشهدی ابوالقاسم نمی‌آمد. مش حمدالله دست زمختش را به ریش سیاهش کشید و خاراند.

 «این شب‌ها بدجور گرگ به آغل می‌زند.» بعد کلاه را از سر برداشت. سرش را خاراند و کلاه را گذاشت به طوری که تاسی جلوی سرش را پوشاند. اسماعیل پشتش را به پشتی داد و گوشه لحاف بزرگ را بالا زد. ذغال های منقل کرسی چنان قرمز بود و گرم که اسماعیل کم کم احساس کرد پلک هایش سنگین می‌شود. عرق پیشانی اش را با آستینش پاک کرد. رو به مش حمدالله کرد.

«مگه سابقه داره مش حمدالله. روستای ما هم زمستان سرد می شه ولی این‌طوری نه. سال‌های دیگه هم گرگ مگه به آغل زده؟» مش حمدالله چپق دومش را مشغول پر کردن بود. با چشمان ریز و پف کرده نگاهش کرد.

 «ها. می‌زده. می زده آقا معلم. مثل اینکه راستی راستی شهری هستی ها، آقا معلم. گرگ‌های گرسنه عقلشان بیشتر از آدمیزاد کار می‌کند. تنها هم نمی‌آیند، گله‌ای می‌آیند. تا دست پر برگردند.» با سر رفتن کتری اسماعیل نیم خیز شد. ولی مش حمدالله فورن چپق را روی کرسی گذاشت و گوشه لحاف را بالا زد.

 «بلند نشو آقا معلم. من دم می‌کنم. تکان بخوری عرقت خشک می‌شود. بشین که خوب نشستی آقا معلم.» بلند شد. لحاف حاشیه قرمز را هم از پشت روی دوش اسماعیل انداخت. با همان صدای رگه دارش گفت:

 «بزار بدنت حسابی عرق کند تا تمام کوفتگی و سرما بیرون بیاید.» چمباتمه زد و چای دم کرد. قوری را روی کتری گذاشت. از طاقچه کنار پنجره سینی استکان را آورد. روبه روی اسماعیل زیر کرسی نشست. چنان که چای دم کشید مشغول ریختن چای شد. بخار از لوله قوری و روی استکان ها بالا می‌رفت و هنوز بالا نرسیده محو می‌شد. یکی را غلیظ ریخت برای خودش و دیگری را کمرنگ، برای اسماعیل.

«کوچه‌ها همه یخ زده. اگر هم ببارد کوچه‌ها راه‌بندان می‌شود. سال قبل که برف و سرما به این شدت نبود. ده روز ده روز نمی‌توانستیم بیرون برویم. بد هم نیست ها این تعطیلی مدرسه. می‌خوابی خانه تا حسابی مریضی از تنت بیرون برود.»

«این‌طور باشه که بچه‌ها از درسشان عقب می‌مانند. مگر توی حسینیه درس را ادامه بدهیم.»

«آقا معلم مواظب جوانیت باش. دو روز تعطیلی به جایی بر نمی‌خورد. فوقش باهار یکی دو ماه بیشتر می‌مانی. باهاشان کار می‌کنی. خانواده ات هم می آیند هوایی عوض می کنند. جاهای دیدنی مثل صَلصال و قارخانا و امامزاده‌های حاجت داده زیاد داریم. هر سال قربانی می‌بریم. ننه شاه علی نذر دارد. هر سال. خلاصه باهار و تابستانهای قارلق پرکار است و پُربار. مواظب باش سرما به تنت رخنه کند هیچ دوایی خوبش نمی‌ کند. شماها هم که بچه‌های روغن شهری هستید. به بادی بدنتان یخ می‌ کند و به بخاری گرم می شوید.» چای خوردند و نشستند به صحبت. صدای در بلند شد. در را مش حمدالله باز کرد. اسماعیل از رفتن و ترس معلم قبلی پرسید.

«والله آقا معلم. دو سال پیش یه جنازه تو چاه بیرون آبادی پیدا کردند. از اهالی نبود. غریب بود. این بهانه ای شد که دیگه معلم نماند و معلم دیگری هم نیامد.» شاه علی دو زانو نشست و ابروها را بالا داد و هنوز حرف نزده دستش را تکان داد و شروع کرد به صحبت.

«مممن دیدم آقا معلم. خونی بود همه جاش. چچشاش هم...» پلک های اسماعیل سنگین تر شده بود. به طوری که بقیه حرف شاه علی را نشنید. سرش را آرام روی بالش بزرگ گذاشت و خوابش برد.

خروس خوان گوشه لحاف را کنار زد. شال بسته و پالتو پوشیده، در را باز کرد. دل سرما را شکافت و پا توی حیاط پر از برف گذاشت. برف حسابی روی هم نشسته بود و سفیدی زیبایی را در حیاط شکل گرفته بود. اتاق اسماعیل پایین حیاط و کنار تنورستان بود. دو اتاق تو در تو و باریک و یک ایوان بزرگ بالای حیاط بود. درست روبه روی هم. طویله بزرگ و آخور گوسفندان هم درست وسط حیاط قرار داشت. اسماعیل از اتاق خارج شد. روی ایوان ایستاد. روبه رویش رحمان قلعه قرار داشت و سمت چپش هم بالا قلعه. دانه های درشت برف تند و رقصان، نرم روی زمین می نشستند، گاهی هم با لوله شان می کرد و با خود می برد. چند وجبی برف باریده بود. جای پای مش حمدالله و شاه علی روی برف ها بود، به طرف طویله.

با نفس عمیقی که کشید بخار از دهانش خارج شد. کش و قوسی کرد. انگار دلش برای هوای بیرون حسابی تنگ شده بود. آفتابه مسی را برداشت و به طرف مستراح رفت. صدای خنده‌های کش دار شاه علی از طویله می‌ آمد. باز هم انگار داشت برای گاو خال خالی قصه گرگ و معلم را تعریف می‌ کرد. یا شاید باز قصه جدیدی سرهم کرده بود. گاو ماق بلندی کشید. شاید به حرف‌هایش مهر تائید می‌ زد.

  «سلام مش حمدالله. صبح به خیر. گوسفند ها سالمند از دست گرگ و سرما؟» مش حمدالله دسته یونجه را باز کرد داخل آغل آخری. با دو انگشت شست و اشاره دماغش را گرفت و مالید به شلوارش. از طویله بیرون آمد.

«صباحت به خیر باشه آقا معلم. چرا. صاحاب مرده بز سیاه و برده. کشیده از سمت دیوار پشت طویله برده.»

 «ای بابا. حیوونی ها.»

«عوضش رحمت خدا از نیمه شب شروع کرده روی سرمان باریدن. حسابی سوز را شکسته.»

برف روی موهای سیاه و کم پشتش نشسته بود. آسمان سوراخ شده بود و برف ها را الک می‌ کرد روی آبادی. تمام آبادی یک دست سفید شده بود.

«سسلام آقا مععلم.پشتتون خوب شد. چچرا من اومدم خوابت برد ها.» اسماعیل کنارش ایستاد. دستش را به شانه‌اش زد .

  « سلام شاه علی. شرمنده خوابم برد.»

شاه علی آب دماغش را با آستینش پاک کرد و نگاهی به مش حمدالله کرد. بعد آب دهانش را که از دهانش تا روی ریش سیاهش طناب وار کشیده شده بود را پاک کرد.

 «داداش برو تو. نننه کارت داره. ببرو. برو دیگه. یالله اِ.» مش حمدالله سرش را تکان داد. خندید. بخار دهانش بالای سرش محو شد.

«چشم داداش جان. پس زود بیاین تو. سرده سرما رخنه می کنه تنتون ها.» همان طور که می‌گفت. دور شد. نگاه شاه علی قدم‌های مش حمدالله را دنبال کرد. تا پا توی ایوان گذاشت.

  «می خوام فاطما رو ببگیرمش. زنم بشه. ولی ننمیاد. می خوام پول بدم از شهر براش ماماتیک بخری. از همون قرمزاش.»

خنده اسماعیل باعث شد که شاه علی هم از همان خنده‌های کش دار و صدا دار بکند. اسماعیل با دو انگشت اشاره و شست به سبیلش کشید.

« چشم. هوا باز شد رفتم شهر. میگم خواهرم فهیمه براش کلی خرید کنه و لباس بدوزه.»

اسماعیل سری تکان داد و خنده بلندی کرد. دلش با این خنده حسابی برایش سوخت. جوان زرنگ و قوی هیکلی بود. در مراسمات محرم و صفر تمام هیئت ها را او چای می‌ داد و زمان سرما هم زغال هیئت ها و زیر کتری های بزرگ را او درست می‌ کرد. کسی ده روز اول محرم را اگر خرجی می‌ داد، او تمام اهل آبادی را خبر می ‌کرد. تا نیمه شب سر پا بود و زمین نمی ‌نشست. چندماه پیش اسماعیل به او گفت:« خسته شده‌ای شاه علی جان. بیا بنشین. من سینی شیر را می‌ گردانم. اخمش را در هم کرده بود و گفته بود: « نننم نذر کرده خودم هر سال چایی و شیر علی اصغر را بدهم وگرنه ناراحت مممی شه. ننم می زنتت ها.»

برف حسابی روی دوششان نشسته بود. شاه علی دست بزرگش را در هوا می چرخاند و پشت بام خانه فاطمه را نشان می‌ داد و نفس می ‌گرفت و حرف می‌ زد. ننه شاه علی با کتری سیاه بزرگ توی ایوان ظاهر شد و روی ایوان هوار کرد.

«شاهعلی هُوی ننه. بیا آب ببر نَه. آقا معلم یخ بست. آقا معلم زودی بیانن تخم مرغ از دهن نیافته. رنگ به رو نداری ها. نمان حیاط ننه. نری اتاقت ننه بیا پیش ما.»

 «چشم ننه شاه علی دستتون درد نکنه. آش تون کار خودش را کرد.»

شاه علی نگاهش به پشت بام بود و خم شده بود. به دست اسماعیل که چمباتمه زده بود آب  می ‌ریخت. فاطمه بال چارقد پشمی اش را تا روی دماغ کنده‌اش بالا کشیده بود و دو تا چادر به کمر بسته بود. داشت با پارو برف های تلنبار شده را داخل کوچه می‌ ریخت. برف ها لب به لب با برف کوچه یکی شده بود. با دیدن فاطمه حواسش پرت شد و ایستاد. هنوز کتری خم بود و آب برف های روی زمین را آب می‌ کرد.

«شاه علی داری چکار می‌کنی. آب رو حرام نکن. بریز دستم.» اسماعیل ایستاد. رد نگاهش را دنبال کرد. فاطمه فوری سرش را پایین گرفت. اسماعیل دست‌هایش را به هم مالید. سرش را تکان می‌داد و صورتش می‌ خندید. بخار بالا می‌رفت و محو می ‌شد. 

شب سیاه از راه رسیده بود و شاه علی سرش را روی پای ننه گذاشته بود. دهانش هم مثل چشمانش باز بود و دقیق داشت به حرف‌ های ننه گوش می‌ کرد. اسماعیل هم تندتند داشت به چراغ تلمبه می ‌زد. با هر بار تلمبه‌ای که می ‌زد پر نورتر می ‌شد. مش حمدالله هم چپقش را تازه می‌ کرد. گاهی هم با لرزش صدای زنش نگاهش می ‌کرد بدون هیچ حرفی.

«طفل صغیرم همش چند سالش بود. هفت سالش بود. جن ها عقلش را بردند. از آن به بعد هم ترسیدم آقا معلم. تو هم مثل پسرم می‌مانی دیگر قوتم از دست رفت. کاش سالم بشه. هیچی نمی خوام. هیچی. بند دلم به این طفلی بسته اس.»

«نگران نباش ننه شاه علی. خیلی ها بچه دارن ولی به خوبی و زرنگی شاه علی نیست. حکمتی هست. نگران نباش. انشاالله که خدا شفایش را می‌دهد.»

برق اشک توی چشم‌های مش حمدالله دو دو می‌زد. چپق دومش را هم آتش زد. چنان محکم پک می‌زد و دود غلیظ بر می‌خواست که انگار دنبالش کرده بودند. شاه علی لب کلفتش از هم باز بود و آب دهانش هم بیرون زده بود. ننه پاک کرد و اشکش سرید روی گونه چروکیده اش. شاه علی اخم کرد و صدایش را بلند رها کرد.

«گریه نکن گفتم نننه. دلم داره مممی لرزه. گگگریه نننکن.» بلند شد. با دستش اشک ننه را پاک کرد. رو به اسماعیل گفت:«ننه تو هم گگریه کرد. نننذار گریه کنه. ننه باید بخنده.»

اسماعیل دلش لرزید و اشک توی گودی چشمانش نشست. موهای ژولیده‌اش را به هم ریخت و آخرین دکمه پیراهنش را هم بست. با چشمان سیاهش برو بر توی صورت مش حمدالله نگاه کرد. سفره را روی کرسی انداخت. کاسه های ماست و پارچ دوغ و پیاز را اسماعیل داخل سفره گذاشت و شاه علی قاشق ها رااز داخل سینی برداشت و گذاشت چهار طرف سفره. ننه آبگوشت را با ملاقه روحی داخل کاسه‌های سفالی ریخت. گوشت ماهیچه را نیمی داخل کاسه اسماعیل انداخت، نیمی هم داخل کاسه شاه علی. او هم بلند خندید. تکه‌ای از گوشت را داغ داغ برداشت و دهانش گذاشت. از چشم‌های درشت و سیاهش اشک جوشید و سرید روی گونه گندم گونش. قورت داد و نفسی تازه کرد. کوبیده‌اش را هم مش حمدالله و خودش لقمه لقمه در دهانشان گذاشتند.

«ننه استخونش رو ببده غلام درختی بخوره.»

مش حمدالله دزدی سرخرمن سه سال پیش را برایش تعریف کرده بود، برای اسماعیل. شاه علی گفته بود ازچشمانش خوانده که پسر برات برده و همه با هم خندیده بودند که شیرین عقل است و دارد یک چیزی می گوید، اما یک هفته بعد از پستو خانه‌ برات گونی ها را کشیدنده بودند بیرون. فقط مجید بود و دو نفر دیگر که شاه علی را قبولش داشتند. اسماعیل هر شب در اتاقش به او درس یاد می‌داد. عشق و علاقه اش برای آموختن و نوشتن فوق العاده بود. هر چند دو روز بعد گاهی تمامش را از یاد می‌ برد. ولی اسماعیل هر شب با حوصله با او کار می‌ کرد. مثال‌هایی هم که می‌ آورد با زبان خود شاه علی بود. خسته که می‌ شد باز شروع می‌ کرد از عشق و قصه غلام درختی اش حرف زدن. اسماعیل با دقت به حرف‌ هایش گوش می‌ کرد. حتی زمانی که اکثرن دستش در شلوارش بود. اسماعیل با اشاره چشم به او می فهماند که کاردرستی نیست.

«زشت است. اگر این کار را بکنی دیگر کسی تو را مرد نمی ‌داند و فاطمه هم زنت نمی ‌شود.»

 فورن  دستش رااز داخل شلوارش بیرون می کشید و دیگر این کار را نمی کرد. اسماعیل شنیده بود که فاطمه دو خواهرش را حصبه برده و مادر و پدر پیرش هم که چند سال زمین گیر بودند او تر و خشکشان کرده، تا اینکه به سینه قبرستان سپرده است. مرد خودش بود و بیل زن باغ خودش. گاهی هم برای دل خوشی شاه علی می‌ خندید و با او حرف می‌ زد.

 نزدیک ظهر بود و آفتاب نیمه جان روی برف ها نشسته بود. اما هنوز سوز به استخوان می رسید. اسماعیل و مش حمدالله مشغول میخ زدن به نرده های باغچه بودند. شاه علی هم توی آفتاب نشسته بود و برف ها را مشت مشت می کرد و کناری می گذاشت. در  چوبی بزرگ از دو طرف باز شد و خورد به دیوار. 

«بابام داره میمیره عمو حمدالله. ننه ام گفت عزراییل اومده جونش رو بگیره آقا معلم...»

این تمام جمله‌ای بود که از دهان تقی پسر قارداش حسن؛ بعد از این که مفش را بالا کشید، بیرون آمد.

پایان قسمت اول

 

 

چشم انداز روستای قارلق 

 

یوخارو قالا


آشاقو قالا 

 

دامنه سلسال 

 

امام زاده قارلق 



زمستان قارلق


زمستان قارلق - رحمان قالا 

 

زمستان قارلق - یوخارو قالا 

 

زمستان قارلق - کوه سالاندوز  و  در مرتفع ترین نقظه قلعه سلسال 


شادروان مشهدی نظام جعفری

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط محمد نجفی |

درود بر هم ولایتی های عزیز :

 

این بخش از روزگاران را به عکسهائی از سنگ نبشته عزیزانی که نزد ما نیستند اختصاص داده ایم. همانطوریکه می دانید آرامگاه فعلی روستا قدمتی دیرینه دارد و بیش از 500 سال است که اهالی قارلق عزیزان خود را در این آرامگاه دفن می نمایند هر چند آرامگاه های دیگری که قدمت بیشتری دارند در روستا یافت می شوند که سن آنها نامشخص است و تا این اواخر آرامگاهی نزدیک روستا ( محله آشاقو قالا ) وجود داشت که مختص دفن نوزادان و کودکان بود و بدلیل کم سن و سال بودن رفتگان اغلب فاقد سنگ نبشته بودند که متاسفانه این آرامگاه در چند دهه اخیر تخریب گردید .

 در رابطه با آرامگاه فعلی ( که در جنوب روستا و در نزدیکی جاده آسفالت قرار دارد) باید عرض کنم تا چند دهه پیش هر تبار و طایفه ای محدوده و قطعه مشخصی داشت و عزیزان از دسته رفته خود را در محدوده طایفه خود دفن می کردند اما در این سالها با توجه به پر شده محدوده های تعریف شده ، اهالی رفتگان خود را در جنوب آرامگاه و در قطعه عمومی دفن می کنند ولی گاهی نیز این مهم  از سوی اهالی و هم ولایتی ها رعایت می شود و رفتگان خود را در محدوده اختصاصی تبار خود و در کنار سایر عزیزانشان دفن می کنند .

سالها پیش تقریبا از همه سنگ نبشته های موجود آرامگاه روستا عکسهائی تهیه نموده بودم که در بایگانی عکسهای وبلاگ نگهداری می شد بر آن شدیم برای نگاه داشت یاد عزیزانی که نزد ما نیستند این عکسها را در نوشتارهای روزگاران و بترتیب هر تبار و طایفه به شما تقدیم کنیم .

ادامه دارد

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

و با آرزوی شادی برای شما

 محمد نجفی

 

مسیر قدیم آرامگاه روستا از طریق رودخانه 

 

 

آرامگاه روستا واقع در جنوب روستا


قطعه عمومی در جنوب آرامگاه روستا 

 

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان محمدحسن قیطاسی در قطعه قیطاسی ها 

 

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان عبدالمناف قیطاسی در قطعه قیطاسی ها 



آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان آسیه قیطاسی در قطعه قیطاسی ها 



آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان حسن قارلقی در قطعه قارلقی ها 

 

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان ابوالفتح قارلقی در قطعه قارلقی ها

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان ابوالفضل قارلقی در قطعه قارلقی ها 

 


آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان مرضیه قارلقی در قطعه قارلقی ها

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان محمد ابراهیم قارلقی در قطعه قارلقی ها 

 

آرامگاه روستا - سنگ نبشته شادروان زهراسلطان قارلقی در قطعه قارلقی ها 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط محمد نجفی |

  با درود هم ولایتی های عزیز :

خبر خوشحال کننده برای اهالی عزیز بهره برداری از مدرسه جدید روستا هست که انشاالله طی روزهای آینده به بهره برداری می رسد.به گفته شورای روستا این مکان آموزشی با فضایی بالغ بر 95متر مربع در کنار قلعه آقای حاج حمید قیطاسی بنا گردیده و توانایی پذیرش دانش آموزان روستاهای هم جوار را هم دارد.این مدرسه جدید چند روز پیش با حضور مسئولان اداره آموزش و پرورش اراک و ساوه مورد تصویری برداری قرار گرفت و امید می رود دانش آموزان عزیز امسال در این مکان به ادامه تحصیل بپردازند.لازم به ذکر است دانش آموزان قارلقی پیش از این در خانه بهداشت روستا واقع در مسجد محمدرسول الله تحصیل می کردند.

حسین رمضانی

 


 

ضمن قدردانی از پی گیری و تلاش رئیس شورا و دهیار روستا در احداث مدرسه جدید به آگاهی شما هم ولایتی می رسانم که زمین این مدرسه در دهه 40 از سوی شادروان عزیزاله نادری به آموزش و پرورش رزن جهت احداث مدرسه اهدا گردیده بود و در همان سالها اولین مجموعه مدرسه ابتدای ، بهداری و داروخانه  روستا در این مکان احداث گردید که در اواخر این دهه و اوایل دهه 50 مدت ها سپاهی دانش و بهداشت در این محل انجام وظیفه می نمودند که تعدادی از بچه های آن دوران خاطرات شیرینی از این اولین مدرسه دارند . لازم می دانیم از خانواده نادری در این خصوص سپاسگزاری نمائیم و یاد شادروان عزیزاله نادری را گرامی می داریم .

دیگر اینکه از دوست و هم ولایتی خوبمان آقای نعمتی از غرق آباد که سال گذشته تعداد قابل توجهی لوازم تحریر به دانش آموزان روستا هدیه نمودند قدرانی می کنیم.

امیدواریم با پیگیری شورا و دهیار خوبمان این مدرسه جدید از سوی آموزش و پرورش نوبران با وسایل جدید آموزشی تجهیز شود و برای زمستان وسیله گرمایش ایمنی پیش بینی نمایند .

با درود و آرزوی شادی

محمد نجفی

 

 

مدرسه جدید در حال احداث روستا  

 

مدرسه جدید در حال احداث روستا  

 

.: Weblog Themes By PayamBlog :.