X
تبلیغات

ابزار وبمستر

اسلایدر

روستای قارلق از توابع نوبران ساوه
روستای قارلق از توابع نوبران ساوه
فرهنگی و اجتماعی - مطالبی در خصوص تاریخچه روستا و آداب و رسوم مردم روستای قارلق
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط محمد نجفی |

با درود و وقت بخیر به مدیر محترم وبلاگ زیبای روستای قارلق

 دیروز طی جلسه ای که در روستا برگزار شد اهالی خوب روستا استقبال خوب و صمیمانه ای به عمل آوردند. دیروز هم ولایتی های عزیز از نقاط دور و نزدیک ، یک دل و یک صدا برای آبادانی روستای عزیزمان گرد هم آمدند. مسائل مربوط به عقب نشینی معابر ، گازرسانی و همینطور بحث آبرسانی جزو اهم موضوهای دیروز بود که اکثر اهالی در این باره اهتمام ورزیده و رضایت خود را رسما اعلام نمودند. سخنرانان مراسم دیروز آقایان احمد رمضانی ، محمد رمضانی و اصغر حاجی زاده بودند. ضمن اینکه آقایان اسرافیل قیطاسی و همینطور نویسنده نامدار روستا آقای عبدالله سالاری نیز درباره همکاری و حمایت از شورا و دهیار نکات خوب و جامعی گفتند.شورای اسلامی روستای قارلق بدین وسیله از کلیه هم ولایتی ها و سروران گرامی که دیروز باعث دلگرمی ما شدند سپاسگزاری می نمایند. انشالله با خدمت به اهالی محترم بتوانیم پاسخگوی حمایت های شما عزیزان باشیم.

با سپاس و امتنان فراوان شورای اسلامی روستای قارلق



تابلو جدید روستا

محله رحمان قالا

 

 چشم انداز روستا از دامنه کوه بانا

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط محمد نجفی |


 



با عرض تسلیت به خانواده های نجفی و سایر خویشاوندان ، در صورت دریافت آگاهی از برگزاری مراسم یادبود شادروان حبیب اله نجفی ، آن را به اطلاع شما خواهیم رساند .


 روحشان شاد و يادشان بخير
به اطلاع می رسانیم مراسم تشییع پیکر شادروان حبیب اله نجفی روز دوشنبه شنبه 93/01/25 ساعت 11.00 صبح از درب منزل ایشان واقع در وحیدیه شهریار خیابان شهید جعفری ، خیایان شهید بختیاری کوچه نسترن اول به سمت گلزار شهدای وحیدیه برگزار می گردد .


به اطلاع می سانیم مراسم یادبود شادروان حبیب اله نجفی روز سه شنبه 93/01/26 از ساعت 17.00 الی 18.30 در مسجد جامع تهرانسر واقع در تهرانسر خیابان نیلوفر غربی برگزار می گردد.




حدودا یک سال پیش شادروان حبیب اله نجفی (برادر شهید مسیح اله نجفی) مرا به منزلشان در روستا جهت تهیه عکس برای وبلاگ دعوت کردند . تعدادی عکس از خانه باصفای روستایشان و عکسی از تصویر برادر شهیدشان تهیه کردم و چند عکس نیز از ایشان گرفتم در این مدت چندین بار به مناسبتی می خواستم عکسی از وی در وبلاگ درج کنم ولی نشد فکر نمی کردم این مناسبت این باشد که شد .

روحشان شاد و یادشان گرامی
محمد نجفی

 


شادروان حبیب نجفی ( 10-01-92)



شادروان حبیب نجفی ( 10-01-92)




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط محمد نجفی |


 



با عرض تسلیت به خانواده های کریمی ، عباسی و سایر خویشاوندان ، در صورت دریافت آگاهی از برگزاری مراسم یادبود شادروان فاطمه عباسی ، آن را به اطلاع شما خواهیم رساند .


به اطلاع می سانیم مراسم یادبود شادروان فاطمه عباسی روز جمعه 93/01/29 از ساعت 17.00 الی 18.30 در مسجد جامع تهرانسر واقع در تهرانسر خیابان نیلوفر غربی برگزار می گردد.




 روحشان شاد و يادشان بخير

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم فروردین 1393 توسط محمد نجفی |

تقدیم به روح ننه سلطان، ننه ­رقیه، عمه خانم که یادشان اشک روی صورتم جاری ساخت. در ذهنم جان گرفتند و  قلم چرخید و ذهنم بارور شد و خاطره ه­ای داستانی –لحاف گل قرمزی- متولد شد.    

  لحاف گل قرمزی :

هنوز آفتاب توی حیاط پهن بود. نشسته بودم کنار دیوار. لب و لوچه ام آویزان بود و با کسی حرف نمی­زدم. مریم و فاطمه را نگاه می­کردم که داشتند مغز گردوهای شکسته را جدا می­کردند. فاطمه دختر خانم عمه، تقریبا با من هم سن بود و مریم خواهرم از من دو سه سالی بزرگتر بود. کپه کپه گردوهای تازه و پاتال نشده هم گوشه حیاط بالایی کنار پالان قاطر بود. ننه و عمه خانم با قابلمه سیاه شیر از داخل ایوان بیرون آمدند و روی گلیمی که روی زمین پهن بود نشستند. ننه رقیه ملاقه به دست جثه تپلش را تکانی داد و چهار زانو نشست و گفت:« بیا جلو ننه بیا اول تو لیوان تو بریزم.» عمه خانم که موهای سیاهش از گوشه چارقد مثل پشمک بیرون زده بود خندید. ظرف عسل را زمین گذاشت و گفت:« آه عمه جان!! هنوز هم ناراحتی که» لبم را چروکی انداختم و شانه­هایم را تکان دادم و گفتم:« نمی­خوام. ولم کن.» رو به ننه رقیه کرد و گفت:« بزار مصومه این جا بمونه. سلطان خاله هر روز می­آد دیگه. نره نمی­شه.» ننه ملاقه را توی لیوان مریم خالی کرد. لیوان پر شد. همان طور که به مریم اشاره می­کرد برش دارد و با عسل بخورد گفت:« خونه خاله سکینه نمیرم. خونه ننه نمی­رم. مگه قراره از همین حالا هر چی اون گفت بشه. دل او پیرزن هم به ما خوشه.» عمه خانم نگاهم کرد و خنده­ی بلندی کرد و گفت:« بیا عمه جان. شیر داغ با عسل می­چسبه. برو دیگه چیکار کنم حریف مادرت نمی­شم. یه شب می­مونید و بر می­گردید. فردا می­یام از دوستعلی گوشت تازه می­گیرم و می­ریم ینگی باغ آبگوشت می­زاریم. آتیشش رو هم تو درست کن. دیگه چی می­گی؟» باز شانه­هایم را تکان داد و گفتم:« نمی­خوام. اصلا نمی­خوام.» مریم ته لیوان را سر کشید و آرام گفت:« از سنت خجالت بکش. نه سالته­ها. بچه که نیستی.»  اشکم سرازیر شد و با گریه گفتم:« فقط تو خاله سکینه و ماماجان رو دوس داری من دوسشون ندارم؟» با همان اخم گفت:«اگه دوسشون داشتی خونشون هم می­رفتی؟» ومن با تشر گفتم:«خوب خونشون حوصله­ام سر می­ره. نه دختر دارن که باهاشون بازی کنم نه عروسک. چیکار کنم خوب!» بلند شدم و یک وری روی دیوار کوتاه طویله و کوچه نشستم و چشم دوختم به زهرا خاله زن غلام که داشت توی پشت بام انگاری کاه­های خیس را روی هم می­گذاشت. زن زبر و زرنگی بود و دوست خوبی برای عمه خانم. دخترش سبیه هم بد نبود و گاهی از حرف­های نیش دارش ناراحت می­شدم و زود گریه می کردم و در این بین فقط عمه بود که طرفداریم می­کرد و می­گفت:« دختر مجید داداشم و هیچ کس حق نداره اذیت کنه...»

 از در بزرگ آبی رنگ خانه بیرون رفتیم و پیچیدیم سمت کوچه باریک و درازی که گاهی رودخانه باریکش پر از آب می شد و عمه خانم با عجله همه شستنی­هایش را از قبیل لباس و گلیم و پتو و جاجیم و ظرف و ظروف را می­ریخت بیرون خانه و همه مشغول شستن می­شدیم. نزدیک خانه­ای شدیم که او را توی تعضیه ها در نقش امام حسین دیده بودم. مردی ریش سفید با نگاه مهربان و آرام. صدای لرزان و نازکش همه را به گریه می­انداخت حتی مرا. درخت های گردو روی کوچه دراز سقف کشیده بودند. باد می­وزید و انگار با برگ هایشان پچ پچ می­کرد و حرف می­زد. سراشیبی را رد کردیم و از جلوی چند خانه گذشتیم که فکر کنم منزل خیاط ولی بود. باز سرازیری و باز چرخیدن به سمت چپ و خانه محقر ننه سلطان و پشت بامی که چسبیده بود به دیوار خانه و نامش کاروانسرا ( کاروانسرا دامو ) بود و اکثر ریش سفیدها دو سه ساعت غروب را آنجا با هم مشغول گپ و گفت می­شدند و در این بین سلطان ننه هم کنارشان حرف می­زد و چپقش را با چپق پیر مردها روشن می­کرد.

بشقاب سبز پلاستیکی پر بود از کشمش و مغز گردو و بادام و من خیلی دوست داشتم. اما هنوز دلم نمی خواست به قهرم با ننه  خاتمه بدهم. ننه سلطان چند دانه کشمش و مغز را داخل مشتش گذاشت و له کرد. بعد داخل دهان بی­دندانش گذاشت. چارقد بزرگی که نقش کبریتی داشت و بزرگ بود دور سرش پیچیده بود؛ زیبا و بر جسته اش کرده بود. زمانی که می جوید چانه­اش به دماغ باریک و درازش می­چسبید و صورتش مچاله می­شد. و بالاخره  باعث خنده­ام شد و بلافاصله ننه رقیه هم خندید و گفت:« دختری که آروم قرار نداره و شیطنت از سر و روش می­باره مگه می­تونه دختر قرقرویی باشه.» و ننه سلطان وقتی دهانش خالی شد گفت:« آماشالله مصمه جان. تو را قربان، بخور برو برام آب بیار. دبه هام خالیه. » هنوز از جا بلند نشده بودم که مریم هم از جا بلند شد و رفت سراغ میجیری و همه لباسها را بیرون ریخت و سر بر گرداند و به ننه سلطان گفت:« ننه اون جارویی که ما اوردیم رو کجا گذاشتی. تا ننه نون بپزه منم خونه رو جارو کنم.» دامن پر چینش دورش پهن بود که با بلند شدنش قامتش را پر کرد و همان طور که به اتاق ته­ی می رفت مشغول قربان صدقه مریم و من شد و از این که ما رفته بودیم که کمک دستش باشیم خدا را شکر کرد. دیوار سمت چپ اتاق یک تاقچه کوچک گلی درست کرده بود و گلهای شیپوری آبی کاشته بود و سمت راست یک تکه بزرگ آینه با گل چسبانده بود. از سه پله جلوی در پایین رفتم و سمت راست و گوشه حیاط دبه های کوچکی را که برادرم ابوالقاسم برایش خریده بود را برداشتم و در چوبی را باز کردم. سنگین بود و جر جر صدا داد. قصابی دوست علی یا به قول اهالی روستا-دوستعلی- سمت راست بود و صبح گوسفند کشته بود و لخته خون­هایش بیرون غذای گله مگس­ها شده بود. کپه کپه روی لخته خون­ها می­نشستند و بعد گله­ای و پشت هم بالا می­چرخیدند و از هم سوا می­شدند و باز همین کار را تکرار می­کردند. سرازیری را رد کردم و سراشیبی تند رودخانه را بالا رفتم و دبه­ها را پر کردم. توی راه برگشت گاهی آب از دبه روی شلوارم شتک می­زد و پایم گلی می­شد. گوشه­ای می­ایستادم و از آب دبه پا و دنپایی­ام را می­شستم و باز به راه خودم ادامه می­دادم. لاغر اندام بودم و فرز. در را هل دادم و داخل شدم. دبه های نیمه از آب را گوشه حیاط گذاشتم و دویدم به سمت تنورستان. بوی نان تازه فضای خانه را پر کرزده بود. ننه رقیه کت نیم داری به تن داشت و پیشانیش را با  چارقد بسته بود و خمیر گلواه شده را پهن می­کرد روی ساج و توی تنور تا کمر خم می­شد و باز بیرون می­آمد. نشستم و گلواه کوچکی را که آماده کرده بود را با دست باز کردم و دادم برایم بپزد. وقتی از تنور بیرون آورد برش داشتم و رفتم روی پله نشستم و شروع کردم به خوردن.  مریم داشت حیاط را جارو می­زد و گاهی توی گرد و غبار گم می­شد. چنان گرد و خاکی به راه انداخته بود که بیا و ببین. خستگی هم نداشت از کار. خانه خودمان هم همین بود. از او لجم گرفته بود و حتی ندادم که موهایم را شانه کند و ببافد. اصرار او بود که مهمانی برویم و خانه عمه خانم نمانیم.  مرغ های خال خالی ننه سلطان گوشه­ای خاک­ها را کنار می­زدند و نوک به زمین می­زدند و بعد دنبال یکدیگر می­دویدند. شام مختصری بود که من نخوردم. فتیر و نان دست پخت خودم کار خودش را کرده بود و حسابی سیرشده بودم. قرار بود فردا عمه خانم هم بیاید و بروند دیدن همسایه ده بالا. مثل اینکه پسرش نامزد کرده بود. مریم سفره را جمع کرد و ننه رقیه نگذاشت که ننه سلطان چای دم کند. گرد سوز روی تاقچه سبز و ملایم می سوخت. سایه­ام روی دیوار بزرگ نشانم می­داد و گاهی تکان می­خورد. گربه هم که روی دامن پهن شده ننه سلطان خوابیده بود دمش را تکان می­داد و باعث خنده­ام می­شد. ننه جا انداخت. تا خواستم سر جایم بخوابم دیدم لحاف من کهنه است و لحاف مریم نو. مخمل قرمزی داشت و گل­های برجسته اش پر رنگ­تر. گفتم:« ننه چرا مال مریم نوتره؟» ننه گفت:« باز شروع کردی. چه فرقی می­کنه. بگیر بخواب.»  نق زدم و گفتم:« نمی­خوام. من این و می­خوام.» ننه سلطان فتیله گردسوز را پایین کشید و آمد لحاف را روی من انداخت و گفت:« بیا ماما جان. تو بنداز.» مریم با اخم نگام کرد و وشگون محکی از بازویم گرفت و گفت:« بزنم تو سرت...» و من لبخند­زنان درازکش لحاف را سرم کشیدم. دم دمای صبح بود که تمام بدنم شروع به خاریدن کرد و با گریه از خواب بلند شدم. پیراهنم را بالا زده بودم و تند تند می­خاراندم. پاچه­هایم را هم کشیدم بالا و دیدم دانه­های ریز و قرمزی نمایان است. انگشتها را با حرص رویشان می کشیدم و گریه می کردم. ننه رقیه بلند شد و کل بدنم را نگاه کرد و وقتی که ننه سلطان ازش سوال کرد:« مصمه چش شده؟» گفت:« جای کنه است ننه. انگاری  لحاف تشک­هات کنه داره. بدنش شده مخمل قرمز...» زمانی گریه­ام شدت گرفت که مریم سرش را باز کرد و نیشخند زنان گفت:« خوب شد. تا تو باشی دیگه من و اذیت نکنی.» صدای ننه رقیه انگار از دور به گوشم می­رسید که می گفت:« باید صبح برم بگم ناصر پسر خاله بره قروه و براش قرص بگیره.»

پایان. 3/1/93        

معصومه قیطاسی

 

کاروانسرا دامو و قصابی شادروان دوستعلی

کوچه نشستم و چشم دوختم به زهرا خاله زن غلام

 

  ننه رقیه کت نیم داری به تن داشت و پیشانیش را با  چارقد بسته بود و توی تنور تا کمر خم می­شد

 

کاروانسرا دامو و قصابی شادروان دوستعلی


درخت های گردو روی کوچه دراز سقف کشیده بودند

سراشیبی را رد کردیم و از جلوی چند خانه گذشتیم که فکر کنم منزل خیاط ولی بود

 


  ننه سلطان فتیله گردسوز را پایین کشید

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم فروردین 1393 توسط محمد نجفی |


 



با عرض تسلیت مجدد به خانواده های رمضانی و سایر خویشاوندان ، در صورت دریافت آگاهی از برگزاری مراسم یادبود شادروان خانم تاج رمضانی ، آن را به اطلاع شما خواهیم رساند .




به اطلاع می سانیم مراسم یادبود بانو خانم تاج رمضانی روز پنج شنبه 93/1/7 از ساعت 15.00 الی 16.30 در مسجد فاطمه الزهرا واقع در بلوار استاد معین برگزار می گردد.

 روحشان شاد و يادشان بخير


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 توسط محمد نجفی |

بار دیگر خداوند منان به ما عنایت فرمود تا یکسال پرتلاش و خستگی ناپذیر را با شما هم ولایتی های عزیز پشت سر نهیم و اینک چشم انتظار بهاری زیبا و فصلی نو و تکرار ناپذیر از زندگیمان باشیم . بهاری که با پیام همیشگی اش "پاکی و مهربانی و ایمان" از راه می رسد. بهاری که بسیاری از عزیزان نزد ما بودند و اکنون نیستند در این لحظه تحویل سال و جشن نوروز یاد آنان را عزیز و گرامی می داریم. بهمراه همکارانم در وبلاگ قارلق امیدواریم سال 1393 سالی پر برکت و سرشار از سلامتی و شادی برایتان باشد و برای همه هموطنان و خویشاوندان داخل و خارج از کشو و همه اقوامی که در کشورهای آذربایجان ، ترکیه ، سوریه ، کردستان عراق ، بحرین ، پاکستان ، افغانستان ، ترکمنستان ، تاجیکستان ، قزاقستان ، قرقیزستان ، شمال غربی چین ، پاکستان ، زرتشتیان عزیز هند و کلیه کشورهای آسیای میانه و قفقاز و عربهای حاشیه خلیج پارس که آئین نوروز را به عنوان آغاز فصل بهار و سال نو جشن می گیرد شادباش و تبریک عرض می کنیم.               

 بایراموز مبارک اولسون

محمد نجفی و همکاران                                                                                        

حیدر بابا ، ایلدریملار شاخاندا

سللر ، سولار شاقلدیوب آخاندا

قیزلار اونا صف باغلیوب باخاندا

سلام اولسون شوکتوزه ، ائلوزه

منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه

حیدر بابا ، کهلیکلرون اوچاندا

کول دیبینن دوشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چیچکلنوب آچاندا

بیزدن ده بیر ممکن اولسا ، یاد اله

آچیلمیان اورکلری شاد اله

بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا

نوروز گلی ، قارچیچکی چیخاندا

آغ بولوتلار کوینکلرین سیخاندا

بیزده ن ده بیر یاد ایلیه ن ساغ اولسون

دردلریمیزی قوی دیکلسون داغ اولسون

شعر استاد شهریار


قارلق - زمستان 92

 

قارلق -  زمستان 92

 

قارلق -  بهار 91


قارلق - بهار 91

 

داغکندی -  بهار 90

 

داغکندی -  بهار 90

.: Weblog Themes By PayamBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.